تبليغاتX
دیگر

دیگر


تفاوت‌های راه رفتن زن ومرد!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:12  توسط علی کرمی  | 


اول کانکت شو به اینترنت بعد الفاتحه مع الصلوات!


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 18:40  توسط علی کرمی  | 



امیر خان نصر است. جاز می‌نوازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:50  توسط علی کرمی  | 



روزنومه بخر، فیلم تموشا کن!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:29  توسط علی کرمی  | 



باور نمی‌کنید؟! خب اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 14:30  توسط علی کرمی  | 


علی باقری چترباز نیست اما عکاس است.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 17:16  توسط علی کرمی  | 



سر دوربین‌ت را اینطورکی بگیری می‌شود این‌طورکی جالب.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 5:1  توسط علی کرمی  | 



داستان کوتاهی است از وودی آلن که این‌جا بخوانیدش.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:25  توسط علی کرمی  | 



ستاد مبارزه با مواد مخدر باید بیشتر دقت کند.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:54  توسط علی کرمی  | 



ون‌ گوگ گوشش را برید و
به یک بدکاره داد
که او هم با نفرت دورش انداخت
ون، بدکاره‌ها گوش نمی‌خواهند، پول می‌خواهند
فکر می‌کنم تو به همین دلیل نقاش بزرگی بودی

چون از چیزهای دیگر خیلی سر در نمی‌آوردی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:49  توسط علی کرمی  | 



دوست دخترم به خانه‌ام آمد
تختم را مرتب کرد
کف آشپزخانه را شست و برق انداخت
دیوارها را دستمال کشید
زمین را جارو زد
دست‌شویی و حمام را تمیز کرد و
ناخن‌ها و موهایم را کوتاه کرد
بعد، درست همان روز
لوله‌کش آمد و شیر آشپزخانه و دستشویی را تعمیر کرد
بعد از او مامور گاز آمد و بخاری را درست کرد
نفر بعدی مامور تلفن بود که سیم تلفن را وصل کرد

و حالا در این کمال نشسته‌ام
همه چیز آرام است
با هر سه دوست‌دخترم به هم زده‌ام
وقتی همه چیز آشفته بود احساس بهتری داشتم
چند ماه طول می‌کشه تا همه چیز به وضع عادی برگرده
دیگر حتا یک سوسک هم نیست که با هم معاشرت کنیم
ریتم زندگی‌ام را گم کرده‌ام
خوابم نمی‌برد
اشتهایم کور شده
تمام کثافت‌هام رو ازم دزدیدند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:48  توسط علی کرمی  | 



دیروز توی ردیف اول میدان اسب‌دوانی
مردی که پشت سرم بود پرسید:
شما هنری چیناسکی هستید؟
ادامه داد: کتاب‌هاتون رو دوست دارم
گفتم: ممنون
پرسید: کدوم اسب رو ترجیح می‌دید؟
جواب ندادم
گفت: من چهارمی رو
شرطم رو بستم و برگشتم سر جام

دور بعدی من ایستاده بودم و همان مرد دوباره پشت سرم بود
حداقل پنجاه جای دیگه براش بود که بایسته
ولی باز اومد سراغ من
در گوشم گفت: امروز شانس با اسبای اون طرفه
میدان خیلی شلوغه
گفتم: گوش کن،
مگه نمی‌دونی موقع مسابقه راجع به اسب‌ها نباید حرف زد؟
پرسید: این چه جور قانونی‌یه؟
خدا هم این‌طور قانون وضع نمی‌کنه
برگشتم و نگاهش کردم:
ولی من می‌کنم

بعد از دور بعدی پشت سرم رو نگاه کردم
مرد اونجا نبود
یکی دیگه از طرفدارامو از دست دادم
هفته‌ای دو سه‌تاشونو از دست می‌دم
خب
بگذار کافکاشونو بخونن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:47  توسط علی کرمی  | 



همیشه همه چیز رو به جلو نیست

گاهی مجبورید
یک یا
دو قدم عقب برگردید

از بقیه کناره بگیرید

یک‌ماه از همه چیز
دوری کنید
هیچ‌کار نکنید
نخواهید که
هیچ کاری بکنید

آرامش حکم فرماست
خرامش حکم فرماست

هر چه که طلب می‌کنی
با تلاش زیاد
به دست نمی‌آید

ده سال از همه کناره بگیرید
قوی‌تر می‌شوید

بیست سال
از همه کناره بگیرید

قوی‌تر می‌شوم

در هر حال چیزی برای بردن نیست
و
به یاد داشته باش
دومین چیز برتر
در این دنیا
خواب آسوده‌ی شبانه است
و
برترین:
مرگ آرام

در این بین
قبض گاز را
به موقع بپردازید
و
با زنان
زمان قاعده‌گی‌شان
جر و بحث نکنید

* چیناسکی: نام مستعار بوکفسکی در شعرهایش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:46  توسط علی کرمی  | 



چه آرامش، چه شادی
بگذار در برت بگیرند
وقتی جوان بودم
این جور حرف‌ها به نظرم مبتذل و احمقانه می‌آمد
عاصی بودم و ذهنم درب و داغان بود
تربیتم هم که فاجعه بود
به سختی سنگ بودم
حتا از خورشید هم بدم می‌آمد
به هیچ‌کس اعتماد نداشتم
خصوصا به زن‌ها
توی اتاق‌های کوچک مزخرفی زندگی می‌کردم
همه چیز را می‌شکستم
لای خرده‌شیشه‌ها راه می‌افتادم و فحش می‌دادم
با هر چیزی دست و پنجه نرم کردم
صاحب‌خانه‌ها بارها جوابم کردند
زندانی‌شدم
گاهی دعوا می‌کردم و
گاهی پاک خل می‌شدم
دوست مردی نداشتم
و زن‌ها هم فقط چیزهایی بودند که از من فحش می‌خوردند

بارها شهر و شغل عوض کردم
از تعطیلات، بچه‌ها، تاریخ، روزنامه‌ها، موزه‌ها،
لهجه‌ی انگلیسی، اسپانیا، فرانسه، ایتالیا، گردو و رنگ نارنجی
متنفر بودم
جبر اعصابم را خرد می‌کرد
اپرا حالم را به هم می‌زد
چارلی چاپلین یک شیاد بود
و گل فقط به درد همجنس‌بازها می‌خورد
آرامش و شادی برایم نشانه‌ی پستی و تو سر خوردگی بودند
دو مستاجر دائمی مغزهای فاسد و بی‌خاصیت
ولی همان‌طور که زندگی‌ام را با
دعواهای خیابانی
فکر کردن به خودکشی و
عوض کردن زن‌های مختلف
ادامه دادم
کم‌کم برایم روشن شد که
هیچ فرقی با بقیه ندارم
دیگران من را مثل خودشان می‌دیدند
آن‌ها هم پر از نفرت بودند
از ظلم‌هایی که به چشم نمی‌آیند تحقیر می‌شدند
آدم‌هایی که در کوچه‌ها با ایشان دعوا می‌کردم هم
قلبی از سنگ داشتند
همه برای رسیدن به نفعی ناچیز
به هم تنه می‌زدند و سر هم کلاه می‌گذاشتند
دروغ سلاح همگانی بود
نمایش سر و تهی نداشت و
تاریکی فرمانروای مطلق بود

هشیارانه به خودم اجازه دادم
تا بعضی وقت‌ها حالم خوب باشد
مثلا در اتاق‌های فقیرانه‌ای که زندگی می‌کردم
با نگاه کردن به دستگیره‌های کمد احساس آرامش می‌کردم
یا با گوش کردن به صدای باران در تاریکی
هر چه‌قدر نیازهایم را کمتر می‌کردم
حالم بهتر می‌شد
شاید زندگی قبلی فرسوده‌ام کرده بود
دیگر از این‌که در گفتگو‌ها برتری‌ام را به طرفم ثابت کنم لذت نمی‌بردم
یا از رابطه با زن‌های الکلی که
زندگی‌شان چیزی جز غمی سیال نبود
هیچ‌وقت زندگی را همان‌طور که بود نمی‌توانستم بپذیرم
هرگز تمام زهرش را یک‌جا نمی‌بلعیدم
ولی لحظه‌هایی بود
لحظه‌های جادویی
دست‌یافتنی و خواستنی
ماهیتم عوض شد
روز و ساعت و ثانیه‌اش خاطرم نیست
ولی تغییر اتفاق افتاد
چیزی درونم آرام شد، نرم شد
دیگر مجبور نبودم مرد بودنم را ثابت کنم
هیچ چیز را مجبور نبودم ثابت کنم

شروع کردم به دیدن چیزها:
ردیف فنجان‌ها پشت پیش‌خوان کافه یا
سگی در حال راه رفتن در پیاده‌رو
یا موشی که یک‌بار روی کمدم ایستاد
با بدنش
با گوش‌هایش
با دماغش
ثابت بود
تکه‌اي از زندگی بود
که درون خودش گیر افتاده بود
چشمانش به من خیره شد
چه‌قدر زیبا بودند
و بعد، رفت

شروع کردم به خوب بودن
شروع کردم به خوب بودن در بدترین شرایط
که کم هم نبودند

رئیس، پشت میزش، می‌خواهد اخراجم کند
غیبت زیاد داشته‌ام
او کت و شلوار پوشیده، کراواتی به گردن و عینکی به چشم دارد
می‌گوید: مجبورم که عذر شما را بخواهم
می‌گویم: بسیار خب
او مجبور است کاری را که باید، انجام بدهد
او زن، خانه، بچه و احتمالا یک دوست دختر دارد
و تمام این‌ها خرج دارند
من برایش متاسفم
او گیر افتاده است
تو آفتاب می‌روم بیرون
تمام روز مال خودم است
هر چند موقتا

(همه دنیا به جان هم افتاده‌اند
همه خشمگین‌اند و محزون و فریب خورده
هرچه باورشان بود دروغ از آب درآمد)

من به جرعه‌ای آرامش و
تکه‌پاره‌های شادی خوش‌آمد می‌گفتم
تمام این‌ها را مانند
زیباترین دختر، در بهترین لباس‌هایش
در بر می‌گرفتم

(اشتباه نگیرید، چیزی به اسم خوش‌بینی پوچ وجود دارد
که تمام مشکل‌های اساسی‌مان را قایم می‌کند
ولی هیچ چیز را حل نمی‌کند
هم سپر است و هم یک‌جور مرض)

خطر باز از بیخ گوشم گذشت
دوباره شیر گاز را باز گذاشتم
ولی وقتی دوباره لحظه‌های خوشی سر رسیدند
مثل یک دشمن خیابانی با آنها نجنگیدم
گذاشتم تا مرا با خود ببرند
خود را با آن‌ها برکت دادم
به خانه خوش‌آمدشان گفتم
قبل‌ها، یک‌بار که به آینه نگاه می‌کردم
فکر کردم که جه‌قدر زشتم
ولی حالا آن‌چه که قبلا دیدم را دوست دارم
خوش‌قیافه‌ام
با وجود تمام جوش‌ها و زخم‌ها و آثار آبله
ولی روی هم رفته بد نیستم
تقریبا خوش‌قیافه‌ام
لااقل از بعضی هنرپیشه‌های سینما
که صورت‌شان به ماتحت بچه می‌ماند بهترم

بالاخره احساسات واقعی دیگران را درک کردم
بدون هیچ پیش‌آگاهی
مثل امروز صبح که می‌خواستم به میدان اسب‌دوانی بروم
و همسرم را گرم خواب دیدم
و حالت سرش را روی بالش

(قرن‌ها زندگان و مردگان و محتضران و اهرام را از یاد نبرده‌ام
موتسارت مرده ولی موسیقی‌اش هنوز آن‌جا در اتاق شنیده می‌شود
گیاهان می‌رویند، زمین می‌چرخد
تابلوی میدان منتظرم است)

حالت سر زنم را دیدم
و بر زندگی‌اش تاسف خوردم
که زیر این ملافه‌ها می‌گذرد

پیشانی‌اش را بوسیدم
از پله‌ها پایین رفتم
به خیابان رسیدم
سوار یک ماشین فوق‌العاده شدم
کمربندم را بستم و از جای پارک بیرون آمدم
در تمام سرانگشتانم احساس گرما می‌کردم
از دست‌ها تا پاهایم که روی پدال گاز بود
یک بار دیگر وارد دنیا شدم
از تپه پایین رفتم
از کنار خانه‌های پر و خالی گذشتم
برای پستچی بوق زدم
و او برایم دست تکان داد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:45  توسط علی کرمی  |