X
تبلیغات
دیگر

دیگر

علی کرمی


از جست‌وجو بگذر

صبح خیلی زود بود، خیابان‌ها همه پاکیزه و خالی. به ایستگاه راه آهن می‌رفتم. چون ساعت خود را با ساعت برجی مقایسه کردم، ندانستم زمان بسیار دیرتر از آن است که گمان برده بودم. به ناچار می‌بایست شتاب می‌کردم. در وحشت از آن‌چه دریافته بودم، به راه خود شک کردم. هنوز به راه‌های این شهر خوب آشنایی نداشتم. خوشبختانه در آن طرف پاسبانی بود، به سویش شتافتم و نفس نفس‌زنان راه را از او جویا شدم. لبخندزنان گفت: «راه را از من می‌پرسی؟» گفتم: «‌آری، چرا که خود نمی‌توانم آن را بیابم.» گفت: «از جست‌وجو بگذر، از جست‌وجو بگذر.» سپس همچون کسی که بخواهد در خلوت خود بخندد، با شتاب چرخی زد و از من روی گرداند.

درباره‌ی تمثیل‌ها

بسیاری کسان شکوه دارند که گفته‌های فرزانگان چیزی نیستند مگر تمثیل، تمثیل‌هایی که در زندگی روزمره کاربردی ندارند، در حالی‌که ما فقط همین زندگی را داریم و بس. وقتی یکی از فرزانگان می‌گوید:‌ «به آن‌سو برو.»، منظورش این نیست که شخص به آن طرف برود، راهی که اگر ارزش رفتن می‌داشت، هر کس به گونه‌ای از عهده‌ی انجام آن برمی‌آمد. بلکه منظور او «آن‌سو»یی رمزآلود است، چیزی که ما با آن آشنایی نداریم و خود او هم آن را دقیق‌تر مشخص نمی‌کند و در نتیجه آن چیز این‌جا اصلاً به کار ما نمی‌آید. در اصل این تمثیل‌ها فقط می‌خواهند به ما حالی کنند که درک‌ناکردنی را نمی‌توان درک کرد، و اما ما خود از پیش این نکته را می‌دانستیم. ولی آن‌چه ما روزانه با آن دست به گریبان‌ایم، چیزی دیگر است.

یکی در جواب گفت: «چرا قبول نمی‌کنید؟ اگر از تمثیل‌‌ها پیروی کنید، خود به تمثیل بدل می‌شوید و از تلاش روزانه رهایی می‌یابید.»

دیگری گفت: «شرط می‌بندم این هم یک تمثیل است.»

اولی گفت: «شرط را بُردی.»

دومی گفت: «ولی متاسفانه فقط در عالم تمثیل.»

اولی گفت: «نه، به راستی، در عالم تمثیل باختی.»


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 4:3  توسط علی کرمی  | 



وضع عمومی کسب و کار به اندازه‌ای خراب است که گاهی در دفتر، همین که فرصتی به دست می‌آید، کیف حاوی نمونه‌ها را برمی‌دارم و شخصاً به دیدن مشتری‌ها می‌روم. از جمله‌ی دیگر کارها این‌که از مدت‌ها پیش تصمیم داشتم سری به ن بزنم. پیش‌رها با او معاملات مستمری داشتم. ولی سال گذشته روابط ما، به دلایلی بر من نامعلوم، تقریباً قطع شد. برای این‌گونه پیشامدها معمولاً دلیل خاصی نیاز نیست. امروزه با این روابط متزلزل، اغلب چیزی در حد هیچ، یک هوس زودگذر، همه‌چیز را به بن‌بست می‌کشاند. البته از سوی دیگر ممکن است چیزی در حد هیچ؛ یک کلام مختصر، کارها را دوباره روبه‌راه کند. ولی دستیابی به ن کار آسانی نیست. او مردی است پا به سن گذاشته و این اواخر سخت مریض احوال. با آن که هنوز امور کسب و کار خود را شخصاً در دست دارد، ولی به ندرت به بنگاه می‌آید. این است که اگر بخواهی با او گفتگو کنی، به ناچار باید به خانه‌اش بروی، و چنین دیداری را هر آدمی با میل و رغبت به وقتی دیگر موکول می‌کند.

سرانجام دیشب بعد از ساعت شش عازم شدم. البته آن ساعت از روز برای دیدار با او وقت مناسبی نبود. ولی باید به قضیه از دید تجاری نگاه می کردم و نه از نظر روابط اجتماعی. بخت با من یار بود. ن در خانه بود. آن‌طور که در اتاق جلویی به اطلاعم رساندند، تازه با همسر خود از گردش برگشته بود و اکنون در اتاق پسر بستری و ناخوش خود به سر می‌برد. از من خواسته شد که به آن اتاق بروم. نخست دودل بودم، سپس اما به خاطر آن‌که آن دیدار ناخوشایند را هرچه زودتر به پایان برسانم، بر دودلی خود فایق آمدم و گذاشتم با همان سر و وضع، پالتو به تن، کلاه بر سر و کیف نمونه‌ها در دست، از میان اتاقی تاریک به اتاقی کم‌نور هدایتم کنند. که در آن چند نفری گرد هم آمده بودند.

به حکم غریزه نخست چشمم به کارگزاری افتاد که تقریباً رقیب من به شمار می‌آید و برایم چهره‌ای کاملاً آشنا است. فهمیدم که او موفق شده است پیش از من خود را به اینجا برساند. با پالتوی زیبا، دگمه باز و پف کرده چنان با ابهت نزدیک تخت بیمار جا خوش کرده بود که گمان می‌کردی پزشک است. در بی‌شرمی همتا ندارد. احتمالاً از ذهن بیمار هم، که با گونه‌های سرخ از تب دراز کشیده بود و هر از گاه نگاهی به او می انداخت، چیزی شبیه فکر من می‌گذشت، در ضمن فرزند خانواده دیگر چندان جوان به نظر نمی‌رسد، مردی است به سن و سال من با ریشی کوتاه که در نتیجه‌ی بیماری کمی ژولیده می‌نماید. نِ پیر، مردی بلندبالا، چهارشانه، اما به سبب درد و رنج مزمن خود به طرز شگفت‌آور لاغر، با پشتی خمیده و لرزان، با همان سر و وضعی که از راه رسیده بود، پالتو پوست به تن، سرپا ایستاده بود و رو به پسر خود آهسته چیزی می‌گفت. همسرش، ریزنقش و ظریف، اما بسیار پر جنب و جوش، البته فقط در ارتباط با شوهر خود – چرا که وجود ما برایش کمابیش علی‌السویه بود -، داشت پالتوپوست او را از تنش در می‌آورد، کاری که به سبب تفاوت قد و قواره‌ی آن دو دشوار می‌نمود.، ولی بالاخره از عهده‌ی انجام این کار برآمد. چه‌بسا دلیل اصلی سختی کار در این بود که ن بسیار عجول بود و بدون لحظه‌ای صبر مدام دست خود را در جست‌وجوی صندلی به این‌سو آن‌سو دراز می کرد. سرانجام همسرش پس از آن‌که پاتو را از تن او درآورد، باعجله صندلی را به سوی او سُراند و خود پالتو را به دست گرفت، و در حالی که تقریباً زیر آن ناپدید شده بود، آن را از اتاق بیرون برد.

در این لحظه به نظرم رسید فرصتی که در انتظارش بودم فرا رسیده است، یا به عبارت دیگر فرا نرسیده است و هرگز هم فرا نخواهد رسید. اگر بنا بود کاری از پیش می‌بردم، می‌بایست بلافاصله دست به کار می‌شدم، زیرا به نظرم می‌رسید وضعیت که برای  گفت‌وگوی تجاری هر لحظه بدتر می‌شود. ولی من برخلاف آن کارگزار که ظاهراً خیال داشت تا ابد در آن اتاق جا خوش کند، کسی نبودم که بخواهم مدت زمان درازی آن‌جا بمانم. در ضمن اصلاً در پی آن نبودم که مراعات حال او را بکنم. از این‌رو با آن‌که می‌دیدم ن بیش‌تر مایل است کمی با پسر خود گفت‌وگو کند، با شتاب شروع به حرف زدن کردم و مطالبم را با او در میان گذاشتم. متاسفانه من عادت دارم همین‌که در حین حرف زدن هیجان‌زده شدم – و این حالت خیلی زود پیش می‌آید و آن روز در اتاق بیمار زودتر از معمول پیش آمد – بلافاصله از جایم بلند شوم و در حین حرف‌زدن بالا و پایین بروم. این عادت در دفتر کار خودم رفتاری خوب و کارساز است، ولی در خانه‌ی دیگران اسباب مزاحمت فراهم می‌کند. با این‌همه، دیگر نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم، به ویژه از آن‌رو که برخلاف عادت همیشگی سیگار در دست نداشتم. به هرحال هر کس عادات ناپسند خود را دارد، با این حال وقتی عادات خود را با عادات کارگزار مقایسه می‌کنم به خود می‌بالم. برای مثال، او عادت دارد کلاه خود را روی زانو بگیرد، آن را نرم‌نرمک به این‌سو آن‌سو بگرداند، و سپس ناگهان و کاملاً نامنتظر آن را به سر بگذارد. البته بعد بلافاصله آن را از سر برمی‌دارد، طوری که انگار آن را سهواً به سر گذاشته استو ولی به هر حال کلاه چند لحظه‌ای روی سرش می‌ماند و تازه بعد از مدتی باز همین کار را مدام تکرار می‌کند. راستی اسم این رفتار را جز ناشایست چه می‌توان گذاشت؟ ولی من شخصاً از این کار او معذب نمی‌شوم، مرتب توی اتاق بالا و پایین می‌روم، اصلاً به او توجه ندارم و گرم کار خود هستم. اما هستند کسانی که از این شعبده‌بازی با کلاه به احتمال زیاد عصبانی شوند. البته من شخصاً با هیجانی که دچارش هستم، نه فقط به اینگونه مزاحمت‌ها، بلکه اصولاً به هیچ کسی توجه ندارم. به واقع آن‌چه در اطرافم می‌گذرد، از چشمم پنهان نمی‌ماند، ولی تا وقتی حرف‌هایم تمام نشده و در ضمن کسی هم مستقیماً لب به مخالفت باز نکرده، عملاً به همه چیز بی‌اعتنا می‌مانم. برای مثال می‌دیدم که ن ناتوان‌تر از آن است که به حرف‌هایم گوش دهد، می‌دیدم که دست‌ها را به دو سوی صندلی تکیه داده است، با ناراحتی پیچ و تاب می‌خورد، نگاهش به من نیست، بلکه بیهوده در هوا دنبال چیزی می‌گردد و چهره‌اش چنان بی‌حالت است که انگار نه فقط گفته‌هایم، که حتی ضروری‌ترین حضورم نیز در مشاعر او بازتابی ندارد. به واقع این رفتار بیمارگونه که برایم امیدی باقی نمی‌گذاشت از چشمم پنهان نبود، ولی با این‌همه چنان به گفته‌هایم ادامه دادم که گویی اطمینان داشتم می‌توانم سرانجام با حرف زدن خود، با پیشنهادات مناسب، در کارها تعادلی برقرار کنم – پیوسته بی ‌آن‌که کسی خواستار شده باشد، امتیازهایی می‌دادم که حتی خودم از شنیدن آنها وحشت می‌کردم. – با این‌همه در نگاهی گذرا با خشنودی متوجه شدم که بالاخره کارگزار کلاه خود را رها کرده و دست‌ها را روی سینه در هم انداخته است. به نظر می‌رسید سخنانی که بعضاً به خاطر حضور او بر زبان می‌آورم، تحقق نقشه‌های او را با اختلال جدی روبه‌رو کرده است. خرسند از این بابت، چه بسا مدت‌ها به حرف زدن ادامه می‌دادم. ولی پسر ن، کسی که من تا این لحظه به حضورش توجه خاصی نداشتم، ناگهان در بستر نیم‌خیز شد و با مشت‌های گره کرده مرا به سکوت فرا خواند. پیدا بود که می‌خواهد حرفی بزند یا چیزی را نشانم بدهد، ولی توان آن را ندارد. نخست تصور کردم دچار هذیان ناشی از تب شده است. ولی لحظه‌ای بعد، همین که ناخواسته به سوی ن سر برگرداندم، موضوع بهتر دستگیرم شد.

ن با چشم‌های باز، از حدقه بیرون زده و شیشه‌مانند که فقط یکی دو دقیقه‌ی دیگر کارایی داشت، نشسته بود، پیکر لرزانش طوری به جلو خم شده بود که گمان می‌کردی کسی پس گردنش را به جلو می‌فشارد یا بر آن ضربه می‌زند. لب پایینی، و حتی آرواره‌ی زیرش بی‌اختیار به زیر آویخته بود و لثه‌اش بیرون زده بود. چهره‌اش وا رفته بود. هنوز نفس می‌کشید، هر چند به سختی. سپس انگار از بند رها شده باشد، ناگهان به سوی پشتی صندلی پس افتاد، چشم‌ها را بست، نشانه‌های فشار شدیدی بر چهره‌اش دوید، و سپس کار از کار گذشت. به سرعت به سویش دویدم، دست سرد، بی‌حس، و به زیر آویخته‌اش که تنم را به لرزه می‌انداخت، به دست گرفتم. نبضش نمی‌زد. خلاص. به هر حال مردی سالخورده بود. امید که مرگ ما سخت‌تر نباشد. اما حال چه بسیار کارها که باید صورت می‌گرفت! و در آن گیر و دار نخست نوبت کدام بود؟ به دور و بر نگاه کردم که از کسی کمک بخواهم. ولی پسر ن روانداز را به سر کشیده بود و صدای هق هق بی‌امان گریه‌اش به گوش می‌رسید. کارگزار به خونسردی قورباغه، در دو قدمی ن محکم سر جای خود نشسته بود و آشکارا می‌دیدی که مصمم است در انتظار گذشت زمان بماند و جز این هیچ کاری نکند. پس تنها کسی که باقی می‌ماند من بودم و لازم بود در همان ابتداری کار مشکل‌ترین وظیفه را به عهده بگیرم و همسر او را به صورتی قابل تحمل، یعنی به صورتی که در دنیا وجود ندارد، از واقعه‌ای که رخ داده بود با خبر کنم. در همان لحظه خش خش گام‌های پر جنب و جوش او را از اتاق مجاور شنیدم. وارد شد. هنوز لباس بیرون به تن داشت و فرصت نکرده بود لباس خود را عوض کند. پیراهن خوابی را که روی بخاری گرم کرده بود می‌آورد که تن همسر خود کند. همین که دید ما ساکت نشسته‌ایم، لبخندزنان و در حالی که سر تکان می‌داد گفت: «به خواب رفته است.» سپس با اعتماد خدشه‌ناپذیر انسانی بی‌گناه دستی را که من لحظه‌ای پیش با انزجار و ترس به دست گرفته بودم در دست گرفت، همچون نمایش کوچک زناشویی بر آن بوسه زد – راستی که ما سه تن چه‌گونه شاهد آن صحنه بودیم! – و ن از جا جنبید، به صدای بلند خمیازه کشید، گذاشت که زن پیراهن خواب را به تنش کند، با چهره‌ای دلخور و در عین حال شوخ و شنگ، سرزنش‌های محبت‌آمیز همسر خود را به خاطر آن‌که در آن گردش طولانی خود را بیش از اندازه خسته کرده بود به جان خرید و برای آن‌که خوابیدن خود را برای ما به نوعی توجیه کرده باشد، بی‌حوصلگی را بهانه آورد. سپس برای آن‌که در راه اتاقی دیگر سرما نخورد، موقتاً کنار فرزند خود در بستر دراز کشید. سرش کنار پاهای فرزندش بر دو بالشی قرار گرفت که زن با عجله برایش آورد. پس از آن‌چه رخ داده بود، دیگر این صحنه چندان مایه‌ی تعجب من نشد. ن سراغ رونامه‌ی عصر را گرفت، بدون کم‌ترین توجهی به مهمان‌ها آن را به دست گرفت، ولی سرگرم خواندن نشد. فقط جسته و گریخته به صفحات آن نگاهی انداخت و در حالی‌که دست آزاد خود را مدام به علامت امتناع تکان می‌داد و زبانش را به نشان مزه‌ی بدی که از رفتار کاسبکارانه‌ی ما در مذاقش پیدا شده بود به سقف دهان می‌زد، با دید تیزبین مردی آگاه به امور تجاری مطالب تند و تیزی را درباره‌ی پیشنهادات ما بر زبان آورد. کارگزار نتوانست از بیان برخی مطالب نابجا خودداری کند. او حتی با آن شم ضعیفش احساس می‌کرد پس از آن چه پیش آمده، لازم است نوعی مصالحه صورت بگیرد. ولی با شیوه‌ای که او در پیش گرفته بود، چنین چیزی شدنی نبود. این بود که من با عجله خداحافظی کردم، در حالی‌که به نوعی از کارگزار ممنون بودم. بی‌حضور او امکان نداشت بتوانم تصمیم بگیرم آن‌جا را ترک کنم.

در اتاق جلویی یک‌بار دیگر با همسر ن روبه‌رو شدم. با دیدن هیکل نحیف او ناخواسته آن‌چه را که در ذهنم می‌گذشت بر زبان آوردم و گفتم او مرا تا حدودی به یاد مادرم می‌اندازد. سپس چون ساکت ماند، ادامه دادم: «هر کس هر چه می‌خواهد بگوید: مادرم می‌توانست معجزه کند. هر چه ما ویران می‌کردیم به دست او دوباره سالم می‌شد. من او را در کودکی از دست دادم.» به عمد کمی مبالغه کردم، کند و واضح حرف زدم، زیرا گمان می‌کردم که گوش‌های پیرزن سنگین است. ولی ظاهراً او کاملاً کر بود، بی‌مقدمه پرسید: «و حال ظاهری شوهرم؟» در ضمن از چند کلامی که به عنوان خداحافظی رد و بدل کردیم، فهمیدم که مرا با کارگزار اشتباه گرفته است. در غیر این صورت به گمانم با من با لحنی خودمانی‌تر گفت‌وگو می‌کرد.

سپس از پله‌ها پایین رفتم. پایین آمدن از پله‌ها مشکل‌تر از بالا رفتن پیشین بود و آن خود هیچ آسان نبود. آه که در عالم کسب و کار با چه رفت و آمدهای ناموفقی روبه‌رو هستیم، با این‌همه جز زجز کشیدن این‌بار چاره‌ای نیست. ‌


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 1:32  توسط علی کرمی  | 



آمده‌ام جای مرا وا کنی
یا که مرا تنگِ خودت جا کنی

باز خفن‌وار تماشایی‌ام
دوست نداری که تماشا کنی؟

خسته شدم ... هی دهنم صاف شد
آمده‌ام تا تو مرا تا کنی

در دلِ شب‌های تو لولو شدم
تا مگر از ترس، تو لالا کنی

حاشیه‌ی چشم تو شکل من است
سعی نکن یکسره حاشا کنی!

در نفس و نبض تو حل می‌شوم
تا به دمی حلّ معما کنی

حال کمی زندگی‌ات می‌کنم
تا تو کمی مرگ مهیا کنی

تو برو و کلّ جهان را بگرد:
عمرن اگه لنگه‌مو پیدا کنی!



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 16:53  توسط علی کرمی  | 



نوبتِ خون، سیاهرگ، زخمِ زبانِ نیشتر
باز بزن رگم! بزن! باز ... دوباره ... بیشتر...!

رقصِ جنون نیا که من، آخرِ رقصِ چِندِشم
گیر نده! که می‌شوم، از تو روان‌پریش‌تر

حضرتِ حرف و معجزه، وِر وِرِ پند و موعظه!
بس که شنیدم این دعا، از تو شدم کشیش‌تر

باز به سرقتم بیا! از خطِ سبقتم بیا
من که تمامِ عمرِ خود، بوده‌ام از تو پیش‌تر

بس که در این هوای گه، هشت گرو شده به نه
ششدرِ بسترم شده، از اثراتِ جیش، تر

نوبتِ خون، مجالِ سگ، نوبتِ خطِ تیغ و رگ
باز بزن رگم! ... بزن! ... باز ... دوباره ... بیشتر...!


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 15:58  توسط علی کرمی  | 


It's the Best Whisky, I Know, but Please
پیکی از همان عرق سگی برای من بریز!

بس که برج‌هایم از نگات منفجر شدند،
جرج بوشِ خسته‌ای شدم نشسته پشتِ میز،
مست کرده، داد می‌زند میانِ وایت هاوس:
کاندو کاندو کاندولیزا! کاندو کاندو کاندولیز...

لیز خورده ماهیِ تَن تو از نگاهِ من،
تا به کی فقط گریز و هی گریز و هی گریز؟

کرده‌کرده ‌شد کسی شبی حوالی هرات
کشته‌کشته شد کسی شبی حوالی ونیز
هر که کرده کشته است و هر که کشته کرده است
هر طرف نظر کنی کسی برات کرده تیز

 بِن به لادن است و باز هم که وقتِ دادن است
هیز گشته‌ام تو هم بیا و لیز لیز شو عزیز...

دیدی آخرش غزل کشیده شد به گند؟
هی نگفتم‌ات عرق سگی برای من بریز؟!



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 15:13  توسط علی کرمی  | 



او قول داده بود که لیلا نمی‌رود
مال من است، بی من از این‌جا نمی‌رود
او گفته بود آدم و حواش می‌شویم
سوگند خورده بود كه فرداش می‌شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست
عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست
ترسی نداشتیم که از بت پرست‌ها
مردی تبر به دست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی
علم منی، شعور منی، منطق منی
آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب، بد
بی اذن او که رود به دریا نمی‌رود

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت
بر صورت زمخت زمین خط کشید و رفت
فردا رسیده است تو رفتی بدون من
حالا تویی که تشنه‌ترینی به خون من

فردا رسید آدم و حوا تمام شد
لیلا دوباره قسمت ابن‌السلام شد
‌لیلا دوباره قسمت ابن‌السلام شد
دیگر تمام شد گل نازم تمام شد

موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت
با هر دو دست زد سرمان را شکست و رفت
قوم یهود بود، سراسر شلوغ بود
عیسی زبان گشود که لیلا دروغ بود

ایوب بر خلاف همیشه عجول شد
آتش کشید در من و باران نزول شد
مرد تبر به دست مرا ترک می‌کند
تنها بت بزرگ مرا درک می‌کند!

موسی عصای معجزه‌اش را غلاف کرد
دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

دیگر خودم به جای خدا خالق توام
از این به بعد مثل خدا عاشق توام

اقراء! به نام هر چه نمی‌دانی ازغزل
لیلای من نگو که پشیمانی از غزل
اقراء! به نام لیلی و مجنون که قرن‌هاست
تمثیل‌های واقعی اشتیاق ماست

لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی!
چشم حسود کور ... تو ناموس عالمی!
از ابرها بخواه که باران بیاورند
حالا بلند شو ... همه ایمان بیاورند

از سرزمین ابرهه تا فیل می‌وزد
از روشنای چشم تو انجیل می‌وزد
حالا حجاز، دامنه‌ی روسری توست
این سرزمین بچگی و مادری توست
با پیروان واقعی‌ات خالصانه باش
تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

بیت‌المقدس تو همین چشم‌های توست
عشق آفریدگار تو هست و خدای توست
دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن
دور لبان صورتی‌ات اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت
لبیک لا شریک لبت جز من و خودت
لبیک لا شریک لبت جز من و خودت
لبیک لا . . .


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 14:56  توسط علی کرمی  | 



نه ساله که بودم
زانوی پدرم را اره‌ای شکافت
اما او بی‌توجه به خون
قبل از آنکه رییس به اورژانس برساندش
کار بریدن درختی دیگر را به اتمام رساند.
آن شب دیروقت پدرم
گیج و سنگین از مورفین و آبجو
تا وانت را در جنگل پیش براند
به کمک من نیاز داشت.
گفت: «مراقب آهوها باش،
مثل جن یکدفعه سر راه آدم سبز می‌شوند.»
تابستانی سرخپوستی بود و ما
زیر باران و تندری نرم جلو می‌رفتیم
تا سرانجام اره را
زیر کاجی فروافتاده پیدا کردیم.
و بعد با تعجب پدرم را دیدم
با تفنگ دو لولش: قوی، انگیزه‌اش: ضعیف
که به اره شلیک کرد و نابودش کرد.
- «چرا این کار را کردی؟» پرسیدم.
- «پسرم»، پدرم گفت:
«علتش این است که
خون اگر به دهانی مزه کرد، پی خون‌های دیگر خواهد رفت.»


                                         رقص‌های جنگ - شرمن آلکسی - ترجمه‌ی مجتبی ویسی


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 16:47  توسط علی کرمی  | 



مردی را دیدم
که به قصد زیر گرفتن یک سگ ولگرد
سر اتومبیلش را کج کرد،
ولی سگ بی صاحب با چابکی
بین دو ماشین پارک شده خزید
از مهلکه گریخت.
خدایا، با خودم گفتم،
صحنه‌ای را که الان دیدم
واقعیت داشت؟
سر چراغ قرمز بعدی
کشیدم بغل ماشین مرد
زل زدم غضب‌آلود تو چشم‌هایش.عین خیالش نبود طرف،
لبخندی زد و با صدای بلند نعره کشید
آن قدر بلند
که از پشت شیشه‌های بالا زده
حرف‌هایش مفهموم بود:
«این‌طوری نگاهم نکن
مگر آنکه بخواهی کاری بکنی.
بگو ببینم بزن بهادر
چه کار می‌خواهی بکنی؟»
کاری نکردم.
با سبز شدن چراغ
پیچیدم به سمت راست
او هم به سمت چپ
رو به ترافیک پیچید.
سر آن مرد یا آن سگ
نمی‌دانم چه آمد
من اما یکراست به خانه برگشتم
و این شعر را نوشتم.
چرا شاعران بر این باورند
که جهان را می‌توانند عوض کنند؟
من اگر همت کنم
یک زندگی را فقط نجات خواهم داد
مال خودم را.
                                - رقص‌های جنگ - شرمن آلکسی - ترجمه‌ي مجتبی ویسی -




+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 16:28  توسط علی کرمی  | 



چه بسا زیباترین خدمت اجتماعی به کشور و انسانیت، تشکیل خانواده است.


- جرج برنارد شاو -


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 15:32  توسط علی کرمی  | 



من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه؛

تیرم به خطا می‌رود اما به هدر نه!


دل خون شده‌ی وصلم و لب‌های تو سرخ است

سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه


با هر که توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!


بد خلقم و بد عهد، زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است! مگر نه؟


یک بار به من قرعه‌ی عاشق شدن افتاد

یک بار دگر، بار دگر، بار دگر ... نه



- فاضل نظری -


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 17:16  توسط علی کرمی  | 



حالا من و این عربده با لهجه‌ی لاتی
ای تف به همین لحظه ... همین لحظه‌ی آتی

لبیک! لب پیک عرق هم که پریده
نذری بده تو کوچه شراب صلواتی

همواره حشر عیش بشر بوده به دنیا
یعنی که تو هم جزو گروه حشراتی

 این عربده‌ها نشئه‌ی نشخوار عرق نیست
خو کرده غزل‌هام به این نعره‌ی ذاتی

فوت ملک‌الموت پس انداخته ما را
ول کن که تو هم عین خودم رو به وفاتی

با این همه میلم به لب چون شکر توست:
تو قند و نباتی، شکلاتی شکلاتی



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:47  توسط علی کرمی  | 



همیشه گفته‌ام غزل اگر غزل باشد چیز دیگری است و برایم قابل قیاس با هیچ بحر و شیوه‌ای دیگر نیست. غزل اگر غزل باشد جداً مجنونم می‌کند. غزل، ازلی است و ابدی است. حالا بارم نکنید تو اگر غزلباز بودی چگونه این غزل از حسین پژمان بختیاری را تازه شنیده‌ای که ازین دست گاف‌ها کم ندارم تو زندگیم بحمدلله. این حرف‌ها را ول کنید. غزل را بخوانید که غوغاست. (دستکم برای من)


در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه‌ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست        
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

دل خانه‌ی عشقست خدا را به که گویم        
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی        
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای        
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه‌ی اسکندر و دارا        
ده روزه‌ی عمر این همه افسانه ندارد


حسین پژمان بختیاری (متولد ۱۲۷۹تهران متوفی۱۳۵۳تهران) شاعر و تصنیف‌سرای ایرانی عصر قاجار و دوره‌ی پهلوی بود. پدرش علی‌مراد امیرپنجه بختیاری (متولد روستای دشتک، استان چهارمحال و بختیاری) بود و مادرش عالمتاج قائم مقامی (ژاله) نسب به خاندان میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام می‌برد. پس از اتمام تحصیلات مدتی در خدمت وزارت پست و تلگراف بود و سپس به شعر و تصنیف روی آورد.



پ.ن: از «بهناز نون» در گودر ممنونم که چند بیتی از این غزل را گذاشته بود و ما را ساخت. خدا همه‌ی سازندگان را بسازد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 6:27  توسط علی کرمی  | 



روایت سختی‌های سفر به کربلا در سال 1315 هجری شمسی


بقچه‌ی پیراهن و زیرجامه و کتاب مفاتیح

انتخاب: محسن حسام مظاهری


آنچه که از مرارت و سختی‌های سفر به عتبات عالیات در سال‌های دور شنیده‌ایم بیشتر از روایات شفاهی پدربزرگ‌ها و نسل‌های گذشته برای نسل‌های بعد است. تعداد سفرنامه‌های مکتوبی که در آن شرح سفر به عراق و عتبات در قدیم موجود باشد، بسیار اندک است ولی ارزش سفرنامه‌ی آیت الله سید فضل الله حجازی (متوفی به سال 1347 شمسی) که شما در اینجا برش‌هایی از آن را می‌خوانید فقط در همین نیست بلکه این سفرنامه به خاطر نثر خاص و ساده، فرم دیالوگی و زنده‌ی روایت، سرراستی و کوتاهی توصیف‌ها و شرح صحنه‌ها، بسیار قابل تامل است و پهلو به فرم‌های داستانی امروزی می‌زند. آیت الله حجازی، دوست دوران طلبگی امام خمینی و آیت الله گلپایگانی و مدیر حوزه‌ی علمیه‌ی شهرضای اصفهان بوده و این سفر در عهد رضاخان انجام شده است.





سال‌های سال است که آرزومند زیارت عتبات عالیات هستم اما نظر به اینکه جواز مرور از سرحد ایران نمی‌دادند در عهده تعویق افتاد. در این سال که 1356 هجری قمری است عزم خود را جزم کرده‌ام برای زیارت. بعضی از رفقا مثل آسید حسین قمشه‌ای که 55 سال در نجف اشرف مشغول تحصیل بوده و هکذا حاج میرزا حسن کسایی اظهار می‌دارند که با کمال سهولت می‌شود حرکت کنی ... بنا بر این شد که بنده در اصفهان توقف کنم تا ایشان ملحق شوند و حرکت کنیم.

.

امروز که چهارم شوال 56 هجری قمری است از گاراژ نادری بلیت ماشین گرفته تا اصفهان. آنگاه در خانه حدود یکصد و ده قران اسکناس موجود داشته با مختصر لباس و اثاث برداشته، اهل خانه را وداع کرده، آنها را اکر به صله و وداد نموده، به عجله در گاراژ حاضر شده. مشهدی عباسعلی حریری و نعمت الله بقال و کربلایی اسماعیل بقال نیز همراهند.

.

امروز که یکشنبه است کسایی عصر آمده و می‌گوید: یاالله، یاالله، چه خبر است؟ بلیت گرفتیم برای خرم‌آباد و همین امشب حرکت می‌کنیم. اولاً بنا بود فردا حرکت کنیم، ثانیاً خرم‌آباد چرا؟ چون دو نفر زن که ساکن قمشه‌اند می‌خواستند بروند خرم‌آباد، مرد هم همراه نداشتند، متوسل به من شدند که همراه من باشند، لذا من هم برای خودم و هم برای شما بلیت گرفتم. زود، زود، که ماشین حرکت می‌کند. بالجمله دوساعت از شب گذشته از اصفهان به طرف قم حرکت کردیم. ماشین: اتوبوس. مسافرین: بنده، آقای کسایی، میرزا مهدی تهرانی با دختر خود، سه زن شیرازی، دو زن آباده‌ای، دو مرد نجف‌آبادی، عباس شوفر از اهل قم، ابوالقاسم شاگرد شوفر. هوا: خنک. شب: مهتاب. شوفر: گاهی چاوشی می‌کند، گاهی بشکن می‌زند، گاهی امر به صلوات می‌کند، گاهی مرشد عباس شده و نقالی می‌کند. حرکت ماشین سریع است. عجالتاً بدمان نیست. ماشین نزدیک رباط ترک از حرکت ایستاده. پس از تحقیق معلوم می‌شود عیب کرده است. چاره‌ای جز مانده و سرما خوردن نیست. زن‌های شیرازی خیلی غرغر می‌کنند ولی غرغر آنها اثری نمی‌بخشد. تا صبحدم خیلی مانده. باز خوب است من پوستین همراه دارم. کم‌کم آثار صبح ظاهر شده، اینجا هیزم فراوان است. آتش افروختیم و نماز را با تیمم خواندیم. روز شد، اکنون باید شوفر برود قم جزء معیوب را تصحیح کرده و برگردد. ساعت پنج بعدازظهر عباس برگشته و ماشین حرکت کرد. نیم ساعت قبل از طلوع فجر وارد قم شدیم. دو روزی در قم ماندیم ... از قم به طرف اراک و از آنجا به ملایر رفتیم. از آنجا هم عبور کرده، شب را در بروجرد ماندیم.

.

صبح از خرم‌آباد به سمت صالح‌آباد حرکت کردیم. این قسمت راه نیز مشتمل بر گردنه‌ها و فراز و نشیب‌هاست. و راه کج و معوج و جنگل و درخت‌های بلوط و غیره است و بیشتر جاده دنبال رودِ بین دو سلسله کوه واقع است. ماشین به سرعت حرکت می‌کند. عباس آقا مشغول چکه گیری‌ است، حرکت ما هم رو به گرمسیر است.

.

یک ساعت به غروب مانده سوار ریل شدیم و دو ساعت از شب گذشته وارد اهواز شدیم. از ریل پیاده شدیم و قدری اثاثیه را خودمان با رفقا حمل کردیم و بعضی را به حمال دادیم. اکنون دو سه روز است در اهواز مانده‌ایم و خسته شده‌ایم. مزاج بنده هم خراب شده و اشتها سد گردیده. می‌خواهیم برویم آبادان. کرایه‌ی هر نفر 35 قران، گران است.

.

توسط بلم از شط عبور کرده، قریب ده کیلومتر مسافت است تا آبادان. ماشینی کرایه کردیم و سوار شدیم. موقع سوار شدن یک نفر آجان می‌گوید: کجا بوده‌اید و کجا می‌روید؟ می‌رویم اهواز. تبسم می‌کند و می‌گوید: التماس دعا! کنایه از این که زیارت می‌روید. نزدیک آبادان ابینیه و عمارات کمپانی و مناره‌های تصفیه‌ی نفت و تانک‌های آب به نظر می‌آید. قدری نزدیک می‌شویم، دو تپه‌ی کوچکی است که شب و روز شعله‌ی آتش و دود آن بالا می‌رود.

میرزا حبیب‌الله می‌گوید: «عربی است از اهالی بصره اگر می‌خواهید همراه او بروید.» می‌گوییم: «بیایید با او مذاکره کنید، چه عیب دارد؟» میرزا رفت. طولی نکشید که با شخصی وارد شد در لباس ایرانی و زبان عربی.

عرب: «پنجاه تومان» کسایی: «چه خبر است؟ من خودم پارسال رفته‌ام، این خبرها نیست.» عرب: «خرج دارد.» کسایی: «پنجاه تومان زیاد است.» عرب: «چهل تومان می‌گیرم و با اتومبیل شما را به کربلا می‌رسانم و در صورتی که دو سه نفر باشید.» می‌گوییم: «ما فقط یک نفر مسافر داریم.» می‌گوید: «بنابراین باید با قطار برود.» می‌گوییم: «چند می‌گیری که یک نفر را به قطار برسانی و بلیت برای او از پول خودش صادر کنی مشروط بر اینکه تمام کرایه از اینجا تا قطار و صادرات دیگر به عهده‌ی تو باشد.» عرب: «پانزده تومان.» کسایی: «هفت تومان.» عرب: «هرگز نمی‌کنم.» میرزا احمد اسماعیل: «هشت تومان.» بالاخره به پانزده تومان خاتمه پیدا کرد. خوب است استخاره‌ای بکنیم. قرآن باز کرده، این آیه است: سوره‌ی زمر، آیه‌ی 22 (الله نزل احسن الحدیث کتاباً متشابهاً مثانی تقشعر منه جلود الذین یخشون ربهم ...) به عرب می‌گویم: «قرارداد بنویس.» می‌گوید: «خط ندارم.» میرزا حبیب‌الله نوشت بدین عنوان: «متعهد شد سید محمد مجدی پسر سید جاسم که میرزا فضل‌الله حجازی را به قطار آهن مارگین برساند و از ایشان رسید بیاورد و مبلغ چهل ریال باقیمانده‌ی یازده تومان که هفت تومان او را عجالتاً دریافت نموده، بگیرد و کلیه‌ی مخارج بین راه از کرایه‌ی بلم و دیگر خرج‌ها به عهده‌ی محمد است. 3/10/16 محل امضا: سید محمد جاسمی.» نوشته به من داده و دو تومان علی الحساب گرفته، برخاست. کی حرکت می‌کنیم؟ فردا صبح.

.

صبح شد. سید محمد نیامد. بعد از ظهر آمد. چه شد؟ مختلف حرف می‌زند. اگر حاضر نیستی دو تومان را بده. رفت نزدیک غروب آمد. یاالله، یاالله! چه همراه بردارم؟ هیچ. پوستین؟ خیر. پالتو شلوار؟ خیر. باری بقچه‌ای که یک پیراهن و زیر جامه و کتاب مفاتیح در اوست برداشته، حرکت کردیم. سوار ماشین شدیم.

.

ساعت پنج از شب حرکت کردیم. بین نخلستان‌ها آمدیم تا لب شط دیگری،بلمی حاضر بود، سوار شده به طرف ابوالخضیف رفتی. کم کم هوا سرد شده، ما هم پوششی همراه نداریم. سید محمد لحافی دارد، به خود پیچیده، وسط بلم خوابیده. ما هم سرما میل می‌کنیم و مطالعه‌ی سطح شط می‌نماییم.

فجز طالع، وضو گرفته در همان بلم نماز می‌خوانیم. سید محمد از خواب برخاسته با بلمچی می‌روند. کمی بعد بلمچی می‌دود. یاالله، یاالله، پیاده شو! از بلم پیاده می‌شویم، وارد کوچه‌ای می‌شویم و از آن کوچه به کوچه‌ای دیگر. بالاخره سر سه‌راه ماشینی ایستاده، سید محمد هم در ماشین است. یاالله! سوار شو، سوار شو، سوار می‌شویم. ماشین حرکت می‌کند. روی جاده قیر ریخته ماسین به سرعت حرکت می‌کند. اما صحبت نمی‌شود کرد.

.

وارد مسافرخانه‌ی سید علی کاظمینی شدیم. حاج حسن در این مسافرخانه مباشر است. سید محد او را صدا زده می‌گوید: «چای بیاور.» پس از صرف چای، سید محمد می‌گوید: «پنج تومان پول بده تا یک عبا و عمامه و کفش برایت بخرم.» می‌گویم: لدوازده تومان دیشب دادم.» می‌گوید: «آن برای کرایه‌ی قطار و ماشین و خرج‌های دیگر است.» بالجمله چهر تومان گرفته و می‌گوید: «استراحت کن تا عصر بیایم، برویم قطار آهن و ابداً از مسافرخانه بیرون نرو که گرفتار می‌شوی.» عصر شد، نیامد. مغرب شد، نیامد. دو ساعت از شب آمد. مگر بنا نبود عصر بیایی، برویم؟

.

فردا دوباره دست خالی آمد. سید محمد! عبا چه شد؟ کفش کجا رفت؟ عمامه کجاست؟ عبا را داده‌ام بدوزند، کفش و عمامه هم الان می‌آورم. سید محمد! بله. قدری پول عراقی می‌خواهم برای خرج کردن. پول بده تا بروم فلس بگیرم برایت. سه تومان و سه قران و کسری که قیمت ربع دینار باشد، گرفت. دو تومان هم انعام گرفت و رفت. کی می‌آیی؟ الان. بعد از ظهر آمده پارچه‌ی سیاه نازکی که حدود هشت قران ارزش دارد برای عمامه آورد، 150 فلس پول 110 فلس دیگرش کو؟ می‌آورم. عبا چه شد؟ پیش خیاط است. کفش چه شد؟ الان. کی حرکت می‌کنیم؟ امشب. بسیار خوب. خیلی ممنونیم آقای سید محمد.

.

عصر شد، نیامد. مغرب نیامد، دو ساعت از شب رفت، نیامد که نیامد. یعنی چه؟ سبحان الله. لا اله الا الله. هر چه صدای پا می‌آید، می‌گویم: سید محمد است. حوصله‌ام تنگ شده، نزدیک است روح از بدنم بیرون برود. دو روز است مثل آدم محبوس سر به گریبان تنها، نه همصحبتی، نه رفیقی. ولایت غربت، ابواب هم غم گشوده، دنیا برایم تنگ شده. خدایا! چه کنم، کجا بروم، به که بگویم؟ حال من به حال کسی می‌ماند که کشتی او چهار موجه شده و راه به جایی نمی‌برد. ناگاه حاج حسن وارد شد می‌دانی چه شده؟ چه شده؟ سید محمد فرار کرده و پیغام داده که سید را بگویید هر کار می‌خواهد بکند، من رفتم. آه و واویلا پس پول‌های مرا چه کرده؟ نمی‌دانم. مگر چقدر پول از تو گرفته؟ 28 تومان خودم دادم، چهار تومان هم در آبادان گذاشتم که برود بگیرد. عجب. الان حال من به حال کسی ماند که کشتی او غرق شده باشد. یک مرتبه عقل از سرم پرواز کرد، حالم دگرگون شد.

متوسل شدیم به حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام شخصی وارد شد. سلام علیکم! علیکم سلام. آقا جان چقدر پول از شما گرفته؟ حدود 30 تومان. بر ذاتش لعنت این آدم متقلب است ولی هیچ نمی‌توان گفت و هیچ‌جا نمی‌توان شکایت کرد زیرا موجب گرفتاری می‌شود و در واقع 20 تومان بیشتر از شما نبرده زیرا ده تومان خرج شما کرده. عجالتاً چقدر دیگر پول دارید؟ کیف را آورده ده تومان دیگر در او بود. بسیار خوب همین امشب شما را روانه‌ی کربلا خواهم کرد. ابداً دغدغه نکنید. ده تومان را برده سه ربع دینار آورد. یاالله! برخیزید. عبا ندارید؟ خیر. سید محمد پول گرفت که برایم عبا بیاورد. رفته عبای مستعملی آورده. بسم الله. دوش گرفته و همراه من بیایید و هیچ سخن مکنید و اگر کسی پرسید چه کاره‌ای؟ بگویید: از نجف آمده‌ام حالا مراجعت می‌کنم. بسیار خوب. از مسافرخانه بیرون آمده. او از جلو و من از عقب نه به نحو ترافق، کانه من برای خودم راه می‌روم و کسی با من نیست و از بس در این دو سه روز مرا ترسانده‌اند گویا در و دیوارع همه شرطه و آجانند و من مقصر سیاسی هفت دولت می‌باشم. با خود می‌گویم: خدایا! مگر من چه کرده‌ام که باید بترسم؟ من که آدم نکشته‌ام، دزدی هم نکرده‌ام، بر خلاف قوانین هیچ دولتی اقدام نکرده‌ام، جز می‌خواهم به زیارت عتبات بروم، دیگر تقصیری ندارم.

.

امروز را هم در مسافرخانه‌ی دیگری به سر بردیم. نماز مغرب و عشا را خوانده، نان و پنیری گرفته، میل کرده، خدا خدا می‌کنیم کی شود از فشار عشار خلاص شویم که آقا محمد حسین رسید. آقا پا شو! به دنبالش شیخ عزیز آمد. یاالله. برخاسته عمامه بر سر، عبا بر دوش، شیخ عزیز می‌گوید: آقا سرت را بلند بگیر و در راه رفتن عجله مکن. با تانی حرکت کن، هیچ خوف نداشته باش. این حرف‌ها ضد حرف‌های این دو سه روزه است. دلم آرام گرفت. نگاه می‌کنم، خیابان می‌بینم، چراغ‌های برق می‌بینم با شیخ صحبت می‌دارم، ضمناً به او می‌گویم: من یک تومان دیگر پول دارم، بگیر برای کرایه ماشین تا برسیم به قطار و اجر زحمات خود را از خدا بخواه، می‌گوید: ابداً این حرف‌ها را مزن که من اجر خود ضایع نمی‌کنم و کرایه ماشین را هم خودم می‌دهم. به ایستگاه ماشین رسیدیم. فوراً سوار شده و مارگین که محطه‌ی قطار آهن بصره است، پیاده شده، درب اطاقی باز کرده، می‌گوید: برو بالا روی صندلی بنشین تا بلیت صادر کنم و اگر مطالبه‌ی پاس کرد، بگو نزد شیخ عزیز است. طولی نکشید شیخ آمده و بلیت را آورد. خیلی خوشحال شدم. با یکدیگر مصافحه و معانقه کردیم، دست مرا بوسید و التماس دعا خواست. دعا در حق او کردم و اظهار امتنان کردم. شیخ رفت. چند دقیقه طول کشید، قطار حرکت کرد، خیلی خوشحال شدم اگرچه به واسط برودت هوا و نداشتن بالاپوش و کمی جمعیت در این اطاق به زحمت هستم.

بالاخره شب طی شد و آفتاب طالع شد و آثار آبادی ظاهر شد. معلوم شد اینجا حله است. معلوم می‌شود جای خوبی است. از آنجا گذشته از این قطار پیاده شدیم، چه این قطار بغداد می‌رود، پیاده شده از روی جسر عبور کرده، اگرچه خط آهن روی سده کشیده ولی نظر به مصلحتی قطار از روی آن عبور نمی‌کند ...

باری از سده عبور کرده، به قطار سوار شده، نخلستان‌ها را طی کردیم و شهر کربلا نمایان شد، در محطه‌ی کربلا پیاده شدیم.

.

کربلا از شهرهای مهم عراق عرب است. روسای دوائر آن از بغداد که پایتخت عراق است تعیین می‌شوند. شهر پر جمعیت و پر نعمتی است. اهالی آن مرکب از عرب و ایرانی و بربری و ... است. مذهب رسمی، جعفری است. زبان عربی و فارسی، باغات و نخلستان‌ها و زرع فراوان دارد، قبر مطهر سید الشهداء علیه السلام در آنجا واقع است و از این جهت مطاف همه عامه‌ی مسلمین است. پول آنها و همه‌ی‌ عراق دینار است که به هزار فلس تقسیم می‌شود و هر دینار مطابق است با 13 تومان و پنج قران ایران.

القصه در میدان معیری که اکنون میدان بلدیاش گویند آمدیم دکان سید سلیمان که اصلاً شهرضایی و در حدود 20 سال است که مجاور است و کسب خرده فروش دارد ... و سه شب منزل ایشان بودیم.

.

چهار شب در کربلا ماندیم. حقیقتاً اوقات زیارتی کربلا دیدنی است. الله اکبر! از این جمعیت. مخصوصاً عرب‌ها، وضیع و شریف، زن و مرد، راستی هنگامه‌ی غریبی می‌شود مخصوصاً در شب و روز عرفه. نشد دست ما به ضریح برسد و عبور در صحن و رواق کار مشکلی بود، حتی بازار و خیابان بین الحرمین و صحن جناب ابالفضل مملو از جمعیت بود. بالجمله امروز که شنبه یازدهم ذیحجه است از کربلا توسط ماشین آمده‌ایم طویرج و از آنجا توسط فلکه (موطورابی) حرکت نموده چهار ساعته وارد کوفه شدیم. در جامع کوفه نماز خوانده سوار عربانه (واگون) شده، غروب وارد نجف شدیم. از جمله زیارات مخصوصه‌ی امیرالمومنین زیارت غدیریه است که در کتب ادعیه و مزار تفصیل و اعمال آن ذکر شده. برای درک زیارت در این روز از اطراف جمعیت زیاد می‌آید در نجف اشرف، به خصوص اعراب عشایر رجالاً و نساء، کبیراً و صغیراً. به اندازه‌ای ازدحام می‌کنند که راه عبور از صحن مطهر دشوار می‌شود تا چه رسد به رواق و حرم، پهلوی دست یکدیگر مثل پنجه نشسته ولی بی‌اندازه کثیف و بی‌مبالات هستند. کیفیت زیارت کردنشان به خصوص عوامشان وحشیانه است. دسته دسته وارد می‌شوند و فریاد بلند می‌کنند و مردم را صدمه می‌زنند و فشار می‌دهند و بدون اذن دخول و آداب ورود وارد می‌شوند و اطراف ضریح مطهر هروله می‌روند و دست‌هایشان را بلند کرده و به طرف ضریح مطهر فرود می‌آورند. حقیر در آن حال متذکر شدم واقعه‌ی عاشورا و موقع شهادت سید الشهداء و هروله رفتن عرب‌ها، اطراف قتلگاه را باری اگرچه باطن را کسی نمی‌داند شاید زیارت همان عرب‌ بدوی چون از روی خلوص است قبول شود و صدها زیارت اهل فضل و دانش چون مغشوش است رد شود، کما اینکه شواهدی هم در کتب سیر دیده شده.

.

امروز که پنجشنبه هفتم ماه محرم است عازمیم برای کربلا به جهت زیارت عاشورا. جمعیت زوار اگرچه به اندازه‌ی زیارت عرفه نیست اما خلوت هم نیست. از حیث عزاداری و مجالس زیاد در صحن و ... و حرکت دسته‌جات، قابل توجه است. مخصوصاً روز عاشورا هنگام ورود دسته‌ها در حرمین شریفین هروله‌کنان، بر سر زنان، واحسینا گویان، مرد و زن و وکودکان با اشکال مختلف، بعضی سر و پای برهنه، بعضی فقط زیرجامه پوشیده، بعضی سر و صورت خود را گل گرفته اطراف ضریح مطهر چنان ضجه می‌کنند که کمتر دلی است که از جا حرکت نکند.

هر ساله رسم بود روز سیزدهم، دسته‌ی بنی اسد از طویرج حرکت نموده با جمعیت مردانه و زنانه‌ی زیاد وارد کربلا شده در صحن عزاداری کرده و مکان مخصوصی از طرف اهالی کربلا آنها را ضیافت می‌نموده‌اند. امسال هم علی الرسم، لوازم پذیرایی فراهم نموده‌اند حتی اینکه شب سیزدهم خودم در حسینه‌ای که محل پذیرایی بود دیدم حدود 60 دیگ بزرگ بار گذاشته بودند و خادم حسینیه می‌گفت: محل دیگری هم هست برای پذیرایی دسته، بالجمله روز سیزدهم باران سختی آمد لذا دسته‌ی مختصری آمدند.

.

مواقعی که کربلا بودیم روز عاشورا مسموع افتاد که شب گذشته درب حرم مطهر حضرت امیر باز شده، کم کم شهرت پیدا نمود تا اینکه بعضی از اشخاص که در آن موقع در صحن نجف بوده‌اند، آمدند و نقل کردند و اصل واقعه این است که: نظر به اینکه حکومت در مقام جلوگیری از دسته‌ی تیغ زن‌ها بود، شب عاشورا، ساعت چهار، از شب مردم را از حرم و صحن اخراج و درب حرم و رواق و بعضی از درب‌های صحن را مسدود نمود و چند نفر شرطه (آجان) مقابل درب صحن گماشته که در صحن اجتماع نشود و سال‌های قبل رسم بود که دسته‌ای از محل مشراق شب عاشورا می‌آمدند و در حرم یا رواق سینه می‌زده‌اند. امسال هم می‌آیند ولی چون درب رواق را بسته می‌بینند در ایوان مشغول سینه زدن و فریاد کشیدن می‌شوند. یک نفر صاحب منصب از ظرطه آمده از انها جلوگیری نموده، اعتنایی به او نمی‌کنند. از جلوی ایوان بالا رفته با چکمه که مردم را متفرق کند. اطرافش را گرفته، محکم او را می‌زنند. سایر شرطی‌ها بعضی مضروب و بعضی فرار می‌کنند. چون فریادها بلند می‌شود از اطرافجمعیت وارد صحن شده، درب رواق ضجه می‌کنند و صدای «یا علی دخیل» «یا علی افتح الباب» بلند می‌شود که ناگهان میخ‌هایی که به چفت درب کوبیده، در آمده و درب باز می‌شود. مردم وارد حرم شده، حرم و رواق و صحن مملو از جمعیت و ضجه و شیون می‌شود. هذا ما سمعناه و العلم عندالله.

آیت الله سید فضل الله حجازیهمشهری – داستان – آذر 89




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 6:28  توسط علی کرمی  | 



یه‌ی روزی بشم خار و بگیرم سر راته
تا رد بشی از روم و بچسبم پر و پاته

وقتی سر ئو کوچه چشه‌م تو چشه‌ت افتاد
دل گفت به گوشم برم اینجانه که جاته

می‌گن شر و شورا همه از گردش چرخه
اینا همه حرفه سرنخ دست چشاته

آی میوه فروش محل اونه مگه دیدی؟
کم داد بزن نقل تره بار نباته

بیچاره دلم ئی همه وقتا که چزاندیش
باز از سر شو تا دم صُب دست به دعاته

حال مه به تون و طَوَسه فکر خودت باش
یه‌ی وقت مه نباشم چه کسی داره هواته؟

خوشبختی میاره اگه عشق تو به ما چه
خوشبخت تو ئی دوره زمان اونه که لاته

پیشت اگه نیس یه‌ی دل روراست ولش کو
پرتو! مگه ئی ظالم بی رحم خداته؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 7:11  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر